تبليغاتX
ارکیده

ارکیده

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
انتظار
وقتی که نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگه نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم .

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم .

و چه سخت است

تنهامتولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن است.

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت11:31توسط پریسا |
خاطرات تو
ایستاده ام

تنها

پشت میله های خاطرات دیروز

اینجا

انگشتهایم را می شمارم

یک/دو/سه .....

و دستهای تو در هم فرو رفته اند

تو

غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی

که مهربانیت را ثابت کنی

ولی ........

ولی نفهمیدی که من

آنسوی خیابان

انتظارت را می کشم

تو بی وقفه فریاد کشیدی...............

و من

دیگر آزارت نمی دهم

زین پس

مطمئن باش ........

هنوز هم قافیه را به چشمان تو می بازم

مطمئن باش !

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت18:52توسط پریسا |
چشمانت
دل من دنبال تو اما دلت میل دگر داره

خودمونیم مثل اینکه تو چشات اجنه و پری داره

چطوری دلت اومد گفتی برو پیشم نمون

میدونم اسیر شدی اسیر از ما بهترون

تو که تو شهر چشات یه عالمه عسل داری

تو دلت قد یه دنیا قصه و غزل داری

تو که لحن خنده هات تیشه به ریشم میزنه

چرا تو ذهن منی؟چرا می مونی همیشه؟

ماه هر شبم!

خودت منو رها نمی کنی

بالای سری ولی سایتو وا نمی کنی

آتیش عشق منی چطوری خاموشت کنم؟

چی میشه بهم نگی برم فراموشت کنم؟

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت10:11توسط پریسا |
کاش...
کاش بودی تا دلم تنها نبود

                            تا اسیر غصه فردا نبود

کاش بودی تا برای قلب من

                          زندگی اینگونه بی معنا نبود

کاش بودی تا زمستان دلم

                           این چنین پر سوز و پر سرما نبود

کاش بودی تا فقط باور کنی

                        بعد تو  این زندگی زیبا نبود.....           

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت17:25توسط پریسا |
دل شکستن هنر نمی باشد
+نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت21:28توسط پریسا |
تنهای تنهام
همچون روز روشن بر من هویداست/که در مسیر زندگی ات روانه خواهی شد/وشاید هیچگاه من در

خاطرات نمانم/ومن بی شک هر جا که باشم /نشانی از تو دارم/که با تو بودن را برای من زنده می کند/

تو می روی و من با لبخند بدرقه ات می کنم/من می مانم و کوله باری از احساس تنهایی/می مانم.......

باز هم مثل همیشه/اما می دانم/در تنهایی من هم/با من هستی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت19:58توسط پریسا |
راز
کلمه ها را با عشق تازه می کنم

تا تو تازه شوی

اما قبل از اینکه کلمات به گوش تو برسند

من تازه می شوم !

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت20:9توسط پریسا |
تو بگو من چه کار کنم؟؟؟؟
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت22:52توسط پریسا |
من کنارتم هنوز
تکلیف این دو دیده گریه نشین

از همان اول علاقه معلوم بود.

از همان وقتی که رفتی

از همان صبح ساکت غمگینی که

آسمان خاکستری خانه من

دیگر روی هیچ باران باد آورده ای را ندید.

بعد من ماندم و سهم ساده ی سادگی.........در به دری

آخر دردت به جان پر گریه ام

تو این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی

که حالا بدانی

من روزی چند بار

رو به قبله باران و بوسه

هی پیاله پیاله دریا گریستم و

هی رکعت رکعت نماز علاقه خواندم و

دست آخر شدم بدهکار چند ماهه باران

چند شب -بیقرار-بی گفتگو را

به صبح گفتگوی گریه رسانده باشم خوب است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دردت به جان بیقرارم

می دانم که پیشباز سلام و بوسه نزدیک است

از همان اول هم میدانستم که روزی

از خواب خیس دریا

به جانب همین .........

 

و به اینجای ترانه که رسیدم تازه فهمیدم نیامده باید بری..........گناه این ترانه نا تمام هم به گردن  تو/

عزیز..........هنوز نیامده ...........رفتی..........!!!!!!!!!!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت22:44توسط پریسا |
امشب از هجوم واژه های غم به یادت دردمندانه گریستم بی آنکه بدانم کیستم.

براستی آنجا که نام تو جان میگیرد و تبلور می یابد مگر ...............؟؟؟

با تو بودن برای من زیباست و دیگر هیچ

با تو حل شدن و محو گشتن

با تو راز و نیاز کردن و گریستن

.........................................

.........................................

...........................................

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت22:18توسط پریسا |